تبليغاتX
نبودی تا ببینی چی کشیدم...


نبودی تا ببینی چی کشیدم...

ديروز مي مردند و فراموش مي شدند آرام آرام ... امروز چه زود از يادها رفته ايم بي آنكه بميريم

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد وخندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند اموز روباه وخروس
روبه مکارو دزد وچاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
باوجود سوزو سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
همکلاسی های درد ورنج وکار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود وتفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد ان آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام وهم یادت بخیر
یاد درس آب وبابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

با عرض تبریک عید و شادی روز افزون

متشکرم که به وبلاگم سر زدید و فکر کنم که دیگه باید کم کم با زمستان خداحافظی کنیم.

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 16:52 توسط یک تنها| |

 

 

همه می پرسند :

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید ،

روی این آبی آرام بلند ،

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده ی جام ؟

که تو چندین ساعت ،

مات و مبهوت به آن می نگری !؟



- نه به ابر

نه به آب ،

نه به برگ ،

نه به این آبی آرام بلند ،

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

نه به این آتش سوزنده بجام ،

من به این جمله نمی اندیشم .

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نقش پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،

همه را می شنوم ،

می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی ،

تک وتنها به تو می اندیشم .

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان این را ، تنها تو بدان !

تو بیا

تو بمان با من ، تنها تو بمان !.

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند .

اینک این من که به پای او در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر ،

تو ببند !

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !

قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

فریدون مشیری

ولنتاین را به شما عزیزان تبریک عرض می کنم.


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:5 توسط یک تنها| |
 

ادمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند

 آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند

 آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 16:8 توسط یک تنها| |

 

دلم برای تنهایی میسوزد،چرا هیچکس اورا دوست ندارد؟

مگر او چه گناهی کرده که تنهاشده؟

جرمش چیست که هیچکس اورا نمیخواهد؟

دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی او رفته بود

تنهای تنها،نیمه شب اورا مرده کنارحوض خانه پیدا کردم

از گریه چشمانش سرخ شده بود

برایش گریستم،آخر او از تنهایی مرده بود...

تنهایی مرد و من تنهاتر شدم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 15:41 توسط یک تنها| |

 

کجایی سهراب؟؟

آب را گل کردند..چشمها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر....؟


زخمها بر دل عاشق کردند..خون به چشمان شقایق کردند....

تو کجایی سهراب..؟؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند
..

همه جا را سایه ی دیوار زدن..وای سهراب کجایی که ببینی
...

حالا دل خوشی مثقالیست...دل خوشی سیری چند؟؟


صبر کن سهراب..قایقت جا دارد...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 13:42 توسط یک تنها| |

باز باران با ترانه...

میخورد بر بام خانه...

یادم آمد کربلا را...دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین...گرم و خونین...

لرزش طفلان نالان...زیر تیغ و نیزه ها را...

با صدای گریه های کودکانه...وندر صحرای سوزان...

می دود طفلی سه ساله...پر ز ناله...دلشکسته...پای خسته...

باز باران قطره قطره..می چکد از جوب محمل...

آخ باران...کی بباری بر تن عطشان یاران؟؟؟

تر کند از آن گلو را...

آخ باران...آخ باران...

 

حسین جان:نمی دانم وقتی خدا داشت قصه کربلا را می نوشت قلم چگونه تاب آورد که قصه علی اصغرت را بنگارد.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 8:7 توسط یک تنها| |

 

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم

و باختن ها را ...و صدای شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم؟

آنقدر دلم برايت "تنگ" است

که ديگر جايي براي ماندن و بودن در دلم نداري !

و کاش ميدانستي

چه لذت بخش است اين دلتنگي...

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:41 توسط یک تنها| |

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

... خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز ،غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد

... ... ... ... ... ... ... ...

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬بی بهانه، شایدم گم کرده خانه !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 17:38 توسط یک تنها| |

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد میزد:کوزه خالی می خریم

دسته دوم،جنس عالی می خریم

کاسه و ظرف سفالی می خریم

گر نداری کوزه خالی می خریم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت،ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم با روسری بیرون دوید

گفت آقا:سفره خالی می خرید

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:59 توسط یک تنها| |

عشق رازی است مقدس برای کسانی که عاشقند..عشق برای همیشه بی کلام می ماند اما برای کسانی که عشق نمی ورزند... عشق شوخی بی رحمانه ای  بیش نیست ...

بدی آیینه اینه که تصویر آدما رو زود از یاد می بره...

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگی ست ... آنکه گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست ...

تنها زمانی که احساس می کردم خیلی خوشبختم .. لحظه ای بود که هیچ کس صدای فریادهایم رو نمی شنید منم تا تونستم فریاد زدم...

 

همیشه در قلبت قبرستانی برای خاکسپاری خطاهای دوستانت بساز

 

آنقدر در گفتن یه حرف حاشیه رفتم و به جای نوشتن تنها یک کلمه گوشه ی دفتر خاطراتت.. شعرهای حاشیه ای نوشتم تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم . حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم بگذار فقط یه حرف حاشیه ای دیگر بزنم دوستت دارم..

 

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزها یاد گرفتم

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره

یاد گرفتم تو زندگیم به کسی که بفهمم دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم

یاد گرفتم به کسی اجازه ی جبران اشتباهش رو ندم

یاد گرفتم هر روز از عاشقی حرف بزنم ولی خودم عاشق نباشم

یاد گرفتم ...

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است، بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 14:54 توسط یک تنها| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت